D:

انگار دنیا تقسیم شده بود به خوبا و بدا.

خوبا راحت تر میخوابیدن در حالی‌ که به نظر میرسید بدا از ساعتای بیداریشون به مراتب بیشتر لذت میبردن!

وودی آلن



It seemed the world was divided into good and bad people. The good ones slept better... while the bad ones seemed to enjoy the waking hours much more!

Woody Allen

وقتی میان شب و روز

بعد از مونولوگ احمقانه و بدوی که یه هفته تمام همه چیزم رو به خودش مشغول کرده بود، یه روز مثل جن زده ها تو راه برگشت رفتم پل عابر پیاده روی خیابون چ. و مثل معتادایی که موادشون دیر میشه هر چی پول تو کیفم داشتم دادم و هفت تا فیلم خریدم!

وقتی Before Sunset  و Before Sunrise رو گذاشتم که ببینم منتظر یه عاشقانه سرگرم کننده بودم.

 اما فیلم با ظرافت و قدرت بازیگران جوانش، در کمال زیرکی شما رو با اون ها به قدم زدن های طولانی در پاریس و وین می بره. بیشتر از بار داستانی فیلمها که  در جای خود قابل ستایش و تحسینه، فضا سازی واقعی دیالوگ های بین این زن و مرده که ما رو پا به پای خودش می کشونه. درست مثل اینکه خودت هستی و همراه پایه ای داری که علیرغم اینکه پاهات از درد دارن می ترکن و فکت از فرط حرف زدن درد می کنه، هنوز هم میخوای بپیچی تو خیابون بعدی و بری تو کافه بعدی و قهوه رو سفارش بدی.

شکل گیری فضای دراماتیک فیلم بر پایه تصادفه. اما این تصادف بخت کور قرمز (سه رنگ کیشلوفسکی) و درهای کشوئی و بهشت (تام تیکور) نیست. این تصادفی کاملا قرن بیستمی و بجز اولین برخورد آنها در قطار، عالمانه و عامدانه است. آنها پس از ساعتها بحث و گفتگوی زنده و جاندار تصمیم به عشق ورزی می گیرند - که برخلاف انتظار ژانرهای مرسوم  و به زیبایی از جزئیات آن اجتناب شده، و حتی تماشاگر از رخ دادن این اتفاق هم مطمئن نیست.

 این تصادف ساخته دست هر دوی اونهاست. اونها در وین امروز بدون اینکه آدرسی از همدیگه بخواهند، تلفنی و هیچ رد دیگری عامدانه تصمیم می گیرند از روزمرگی فرار کنند و تنها شانس خودشون برای با هم بودن رو به بدوی ترین روش در معرض گذار زمان قرار میدن. اونها سعی می کنند با محدود کردن رابطه بالقوه عاشقانه شون به یک شب بار روزمرگی رو از رابطه احساسی تازه شکل گرفته رو بردارند و لحظه ها رو با میرا و محدود بودن حس و هیجان نامیرا ببخشند...

(خودمونیم خوب جفنگ میگم ها!)

 

مونولوگ

- چته؟

- چمه؟

- چه مرگته؟

- چه مرگمه؟

- چی میخوای دیگه؟

- هیچی... هر چی میخواستم دارم... حالا حرص چی رو بخورم؟ غر چی رو بزنم؟!

 

کمک!

این پست کاملا واقعیه:

بچه ای در همسایگی ما هست که هر شب به دفعات به طرز دلخراشی گریه می کنه. مطمئنم که کسی می زندش. نمیدونم به کی میشه گفت یا از کی کمک خواست. خواهش می کنم راهنمائیم کنین.

منو نگرفت!

بچه بودم. شاید پنچ یا شیش سالم بود. تو اتاق خوابمون یه جای لامپ دیواری بود که چراغی بهش وصل نکرده بودن و روی سیمهای برقی که سه چهار سانت از دیوار بیرون اومده بود چسب برق زده بودن. یه روز عصر خیلی راحت و بی خیال رفتم و در کمال اعتماد به نفس یکی یکی چسب برق های اونا رو در آوردم و بعد یکیشون رو بین انگشتام گرفتم! خیلی عجیبه که فقط یه شوک شدید بهم وارد شد و انگشتام قفل نشد دور سیم!

جرات نداشتم به کسی بگم همچین کار احمقانه ای کردم. اما چون شنیده بودم برق آدم رو "خشک" می کنه تا شب هر چند دقیقه یک بار بلند میشدم و راه میرفتم یا خودم رو تکون میدادم که مطمئن بشم خشک نشدم!

The best days of my life

امروز Scorpions گوش میدادم و یاد اون ضبط صوت فکسنی تو اتاقمون افتادم – خوابگاه – که حتی اگه نوار هم توش نبود و روشنش می کردیم  Suzanna  پخش می کرد! اون وقتها، صبحها که از خواب بیدار می شدیم، حتی قبل از اینکه صورتون رو بشوریم روشنش می کردیم! عجیب بود که تحت اون شرایط نابهنجار محیطی ما اینقدر امید داشتیم. هر کتابی که دستمون میرسید دست همه دور میزد و می بلعیدیمش. الان وقتی می بینم این همه کتاب روی هم تلنبار کردم و دستم بهشون نمیره...

Still Loving You

بعضی آهنگ ها اونقدر تاثیر گذارن که علیرغم تراژیک بودنشون دوست داری ماجرایی مشابه اونها داشته باشی، تا وقتی همراه آهنگ میخونی تمام حسش بهت منتقل بشه!

بوگی

 

I never saw a dame yet that didn't understand a good slap in the mouth or a slug from a .45!

ل.ک

A singer song writer whose literate lyrics alternate between misery and wit!

She tied you to a kitchen chair, she broke your throne and she cut your hair and from your lips she drew the hallelujah…

Isn't that right?

 

حالگیری!

خیلی حالگیریه وقتی ۳ تا فیلم خریده باشی  و دو تاش رو برای خواهرت (که همیشه هر جا فیلمی ببینه یه حالی بهت میده) و سومیش فارغ اتحصیل باشه بعد بیای بازش کنی و ببینی به جاش یه درام آبکی آمریکائی تو جلدشه!

پ.ن: به قول دوپونا از اونم بالاتر از قوانین مورفی هم بدتره!

انسانی زیاده انسانی

مارگوت در عروسی داستانی است فوق العاده انسانی. انسانی نه به معنای مثبت آن و نه به معنای منفی. انسانی مانند تمام بدبختی ها و خوشبختی های کوچک و لحظه ای... انسانی و فاقد هر نوع دراماتیزه کردن اضافه. پر تنش و ناراحت کننده... مثل زندگی واقعی. مثل وقتی که به حرفهای همه گوش میدی و همه رو محق می بینی. مثل وقتی که تحمل دیدن ناراحتی بقیه رو نداری و در عین حال تمام ناتوانی و ناراحتی و عقده هات رو سر اونها خالی می کنی. مثل وقتی که هر بار تصمیم میگیری بهتر بشی همه چی دست به دست هم میده تا گند بشه توی اخلاقت. مثل وقتهایی که هر چی سعی می کنی با دیگران مدارا کنی فقط بدتر و بیشتر سرشون داد میزنی و این اتفاق فقط بین تو و خانواده ات می افته.

دیگران

چه حس خوبیه وقتی می بینی دیگران هم به اون آقای پیر سر کوچه کمک می کنند. انگار دیگه تموم بار دنیا رو دوش تو یکی نیست!

نوستالجیا

امشب خیلی یاد قدیما رو کردم. یاداون شبایی که هتل کالیفرنیا گوش میدادیم بارها و بارها پشت سر هم. هر هشت نفرمون هم فقط بلد بودیم بخونیم:

Such a lovely place, such a lovely face!!!

و کلاوس ماینه با اون صدای خش دارش و لهجه آلمانی...

برای شورین

 

People are strange when you're a stranger.
Faces look ugly when you're alone.
Women seem wicked when you're unwanted.
Streets are uneven when you're down.

When you're strange faces come out of the rain.
When you're strange no one remembers your name.
When you're strange, when you're strange,
When you're strange.

People are strange when you're a stranger.
Faces look ugly when you're alone.
Women seem wicked when you're unwanted.
Streets are uneven when you're down.

When you're strange faces come out of the rain.
When you're strange no one remembers your name.
When you're strange, when you're strange,
When you're strange.

Aw-right, yeah.

Not loving you anymore

 

It's a long way, from crying through nights with Still Loving You and now simply enjoying it ...

 

هیچی به خوبی این نیست که خسته و کوفته بیای وبلاگت رو باز کنی و پستی که اصلا فکرش رو نمی کردی کامنت داشته باشه!

بارانی آبی مشهور

خسته نمیشم از گوش کردن این مصاحبه لئونارد کوهن و بی بی سی!!

As for me; all I ever seem to learn from love
Is how to shoot at someone who out-drew ya!

اروپا را چه می شود؟

 

http://www.tabnak.ir/pages/?cid=12331

 

Tio Dia

 

How happy is the blameless vestal's lot!
The world forgetting, by the world forgot.
Eternal sunshine of the spotless mind!
Each pray'r accepted, and each wish resign'd;

چه شاد است زندگی راهبه بی گناه

دنیا فراموش میشود در دنیای فراموش شده

تابش ابدی ذهن ناب!

هر آرزویی واگذار و هر دعایی مستجاب !  

 

پننده ای به نام دا

"دا" وقتی که بچه بود اگه تو پیاده رو گنجشکا نشسته بودن مجبورت میکرد بری تو خیابون تا گنجشکا نپرن! هر چی هم براش استدلال می کردی که اینا ناراحت نمیشن و دوباره بر میگردن فایده ای نداشت.

"دا" این روزا فرمان هم ماشین رو کج می کنه تا کنجشکا راحت باشن!

 When Da was a kid, she forced you to step out of the sidewalk- if birds were sitting, so that you don't make them fly away! No matter how you hard tried to change her mind, and reasoned they won't mind, she wouldn't agree!

These days Da turns the steering wheel to let the birds be at ease!