بعد از مونولوگ احمقانه و بدوی که یه هفته تمام همه چیزم رو به خودش مشغول کرده بود، یه روز مثل جن زده ها تو راه برگشت رفتم پل عابر پیاده روی خیابون چ. و مثل معتادایی که موادشون دیر میشه هر چی پول تو کیفم داشتم دادم و هفت تا فیلم خریدم!
وقتی Before Sunset و Before Sunrise رو گذاشتم که ببینم منتظر یه عاشقانه سرگرم کننده بودم.
اما فیلم با ظرافت و قدرت بازیگران جوانش، در کمال زیرکی شما رو با اون ها به قدم زدن های طولانی در پاریس و وین می بره. بیشتر از بار داستانی فیلمها که در جای خود قابل ستایش و تحسینه، فضا سازی واقعی دیالوگ های بین این زن و مرده که ما رو پا به پای خودش می کشونه. درست مثل اینکه خودت هستی و همراه پایه ای داری که علیرغم اینکه پاهات از درد دارن می ترکن و فکت از فرط حرف زدن درد می کنه، هنوز هم میخوای بپیچی تو خیابون بعدی و بری تو کافه بعدی و قهوه رو سفارش بدی.
شکل گیری فضای دراماتیک فیلم بر پایه تصادفه. اما این تصادف بخت کور قرمز (سه رنگ کیشلوفسکی) و درهای کشوئی و بهشت (تام تیکور) نیست. این تصادفی کاملا قرن بیستمی و بجز اولین برخورد آنها در قطار، عالمانه و عامدانه است. آنها پس از ساعتها بحث و گفتگوی زنده و جاندار تصمیم به عشق ورزی می گیرند - که برخلاف انتظار ژانرهای مرسوم و به زیبایی از جزئیات آن اجتناب شده، و حتی تماشاگر از رخ دادن این اتفاق هم مطمئن نیست.
این تصادف ساخته دست هر دوی اونهاست. اونها در وین امروز بدون اینکه آدرسی از همدیگه بخواهند، تلفنی و هیچ رد دیگری عامدانه تصمیم می گیرند از روزمرگی فرار کنند و تنها شانس خودشون برای با هم بودن رو به بدوی ترین روش در معرض گذار زمان قرار میدن. اونها سعی می کنند با محدود کردن رابطه بالقوه عاشقانه شون به یک شب بار روزمرگی رو از رابطه احساسی تازه شکل گرفته رو بردارند و لحظه ها رو با میرا و محدود بودن حس و هیجان نامیرا ببخشند...
(خودمونیم خوب جفنگ میگم ها!)