مجله موفقیت!

گاهی وقتها می برم. دیگه حس می کنم نمی تونم حرکت کنم. حس می کنم تمام رویاهام رو از دست دادم. حس میکنم دیگه هیچ چیز بزرگی تو زندگی نیست. هیچ چیز عجیبی که تازه باشه... آدم رو ببره به یه دنیای دیگه...

همیشه حسرت دهه ۶۰ و ۷۰ رو میخورم. دهه ای که همه چیزش مثل رویاست. حتی فیلمای درپیتش. حتی عکسهای قدیمی و کلیشه ای ته کمدش. حتی لباسهاو وسائل قدیمی خونه خودمون. انگار حتی هوا هم اون وقتا یه جور دیگه بوده...

اما هنوزم تو اوج نا امیدی یه چیز لعنتی هست که آخر همه چی رو هپی اند میکنه. حتی اگه خودمم نخوام! بازم بلند میشم همه چی رو جمع و جور می کنم. لباسامو آویزون می کنم دوباره برنامه ریزی می کنم...

خوب منم آدمم دیگه!

لذات فراموش شده...

یادش بخیر قدیما چه لذتی داشت کتاب خوندن. وقتی میرفتی تو حس و حال یه دفه با یه غلط املائی حالت گرفته نمی شد. مثل اون عکسهایی که از گافهای سینما برات ایمیل می کنن و کنار دستمالی که جک گنجشکه به سرش بسته آرم آدیداس معلومه! یه دفعه  از تو حس درت میارن. دیگه هر کاری هم بکنی نمی تونی دوباره برگردی به حست. مثل وقتی که از خواب خوبی بیدار میشی. دیگه resume نداره!

و جزئیات. حتی من که همیشه از جزئیات کتابها حذر میکنم نمی تونم این خار رو از تو چشمم در بیارم. نسخه ای که من از بادبادک باز خوندم این عکس روی جلدش بود در حالیکه همون صفحه اول این جوری شروع میشه:

I became what I am today at the age of twelve on a frigid overcast day on the winter of 1975