ّFight Club

One of the destructive activities of Tylor was to insert a quick porno shot into the PG-rated and family movies in cinemas! You can find that little kind of shot (of a naked man) in the end of the movie, passing very quickly! And to me it indicates the realisation of the flight club ! And then... the end!

By the way, these are the thrilling dialogues and bits for me:

Narrator: [voiceover] People are always asking me if I know Tyler Durden.
Tyler Durden: Three minutes. This is it - ground zero. Would you like to say a few words to mark the occasion?
Narrator: ...i... ann... iinn... ff... nnyin...
Narrator: [voiceover] With a gun barrel between your teeth, you speak only in vowels.
[Tyler removes the gun from the Narrator's mouth]
Narrator: I can't think of anything.
Narrator: [voiceover] For a second I totally forgot about Tyler's whole controlled demolition thing and I wonder how clean that gun is.

 

Narrator: I am Jack's smirking revenge.

 

Narrator: I am Jack's complete lack of surprise.

 

Narrator: Marla... the little scratch on the roof of your mouth that would heal if only you could stop tonguing it, but you can't.

 

زنان سرزمین من

بازم میگم که من یه تحلیلگر مسائل جزئی ام! (یاد وودی آلن تو Ant Z می افتم که یه مورچه کارگر بود و به خودش می گفت مهندس حفاری!)

صبح ها گاهی از تو پارک کنار خونه مون رد میشم. زنهای جوان یا پا به سن گذاشته رو می بینم که مشغول راه رفتن و ورزش کردن هستند. شاید رقت آور خیلی اصطلاح نامناسبی باشه. برای پاهایی که به سرعت می دوند تا برای ایستادن توی صف وقت کم نیارن. دستهایی آرتروز دار که جای پاک کردن سبزی و خورد کردن گوشت و بردن کیسه های متعدد میوه روشون غیر قابل انکاره...اگر هم چند دقیقه ای عصرها اونجا بشینی حتما یکی دوتاشون رو می بینی که که در حال قدم زدن هستند و شاید چند دقیقه ای با تردید اونجا بشینند در حالیکه فکر اینکه شام چی باشه و لباسها رو کی بریزن توی ماشین لباسشوئی و اینکه باید با دخترشون برن کفش بخرن یا با پسرشون کیف کوله مارکدار! یه لحظه رهاشون نمی کنه.

Born to scrutinize

I'm a scrutinizer. I'm obsessed with it! It can be awful sometimes, to notice all the flowers on the ladies robes, the colour and contour of the eyelines, mascaras and the way they stick to eyelashes! Sometimes you can even say how cheap or expensive they have been, or in what kind of bargain have been bought!

But it's not that bad after all, it is sometimes beautifully rewarded! like when you notice the shot inserted in the end of the 'fight club'!

شادی

 

Happiness is having a large, loving, caring, close-knit family in another city!

 George Burns

 

نمایشگاه کتاب

برداشت من:

 www.koodakekar.ir

http://www.iran-ehda.com/signin/signup.asp

 و بدون شرح:

قبلا می تونستم کامنت بذارم و نمی تونستم آپ کنم، حالا بر عکس شده!!

Access denied

هر کاری کردم نتونستم حتی با فیلتر یه کلمه درباره Blow up آنتونیونی از اینترنت چیزی بگیرم!

آرارات

داستان بی پایان روایات، مرز مبهم واقعیت و خیال.

آرارات دو تم مجزا را دنبال می کند: نسل کشی ارمنیان ترکیه از یک سو و مرز بین خیال و واقعیت و چندگانگی روایات از سوی دیگر.

فیلم داستان موازی چند شخصیت و تلاقی و تقابل آنها در نقاطی با یکدیگر است که مشابه آن را این روزها در فیلمهای زیادی دیده ایم. یکی از ظریف ترین مثالهای آن شاید سه گانه کیشلوفسکی باشد، که هر داستان در یک یا دو صحنه کوتاه با داستانهای دیگر موازی میشود. و کیشلوفسکی با ظرافت تمام از تاکید بصری بر آن پرهیز می کند: مانند صحنه دادگاه در فیلم آبی، که ژولی در جستجوی معشوقه شوهرش  در ساختمان دادگاه، درب اتاقی را باز می کند و نمای محوی از دادگاه دومینیك و كارول را می بینیم که در فیلم سفید محور داستان است، همین صحنه این بار از نمای داخل دادگاه در فیلم سفید وجود دارد، درب دادگاه برای یک لحظه کوتاه باز می شود و تصویر ژولی را در انتهای دادگاه می بینیم. ده فرمان هم به نحو مشابهی داستان کسانی را روایت می کند که در یک همسایگی زندگی می کنند و به این ترتیب کسانی که در یک داستان محور اصلی هستند در داستان بعدی به عابرین گذری و همسایگان ناشناس تبدیل میشوند. نمونه غیر اپیزودیک آن در تصادف دیده میشود. موشکافی بیش از یک قهرمان داستان. آرارت به لحاظ فرم از این منطق پیروی می کند. رفیع و مادرش آنی که محقق و استاد دانشگاه است، آرشیل گورکی و مادرش که موضوع تحقیق آنی هستند، سلیا که به خاطر رابطه پدرش با آنی زخم خورده به دنبال مرهمی برای تسکین غم از دست دادن پدرش در اتفاقی است که هر بار آن را به نوعی تفسیر میکند، و مامور گمرک و پسرش فیلیپ، که مامور حفاظت موزه ای است که مهم ترین اثر گورکی در آن نگهداری می شود. و دوست پسر فیلیپ که در فیلم مربوط به کشتار ارمنیان ترکیه بازی می کند. تعدد داستانها باعث می شود کارگردان قادر به موشکافی تمام قطب های داستان نباشد. شاید به اقتضای تم اصلی فیلم، کسی که قرار است به رهایی و رستگاری برسد رفیع است، که نماد نسل جدید و بازمانده ارمنیانی است که اکنون در جستجوی گذشته گمشده خویش است. برای او که در کانادا به دنیا آمده، شاید همان طور که علی از او میخواهد، گذشته از بین رفته باشد. در میان آن جمع کسی شاهد کشتار نبوده و فقط روایات و شهود باقیمانده از آن اتفاق هستند که خاطره آن جنایت هولناک را زنده نگه داشته اند. در این میان، در حالیکه ادوارد در تلاش برای به تصویر کشیدن این واقعه است، سلیا در تکاپوی حل معمای مرگ پدر است. پدر او که با آنی رابطه عشقی داشته، بعد از اینکه در می یابد آنی وارد ماجرای عشقی جدیدی شده است می میرد. روایت مرگ پدر سلیا بارز ترین نمونه ای است که واقعیت و بستگی آن به شهود را به چالش می کشد. مرگ او یک شاهد بیشتر نداشته (آنی) که از همان ابتدا توسط سلیا به قتل متهم است. سلیا در ابتدا معتقد است که آنی پدرش را از صخره به پائین پرت کرده، اما ظاهرا دختر جوان حاضر به پذیرش مرگ این چنینی – که به روایت آنی "تصادفی" بوده است نیست. پس از مدتی سلیا مرگ پدر را خودکشی می پندارد و دلیل آن را ضربه عاطفی ناشی از ترک شدن توسط آنی. اما قرار است در چندگانگی روایات دانای کل و روایت واحد و قابل استنادی نداشته باشیم، بنابراین در لحظه ای که آنی و سلیا در این باره صحبت می کنند، فلاش بک روایت را این چنین نقل می کند: آنی در کمال خونسردی در حال توضیح و تشریح وضعیت است و پدر سلیا با سرعت به سمت دیگری میرود و بدون هیچ صدایی ناپدید می شود، و این با روایت آنی مبنی بر "سر خوردن و افتادن" او در تضاد است. در ابتدای فیلم نیز هنگامی که رفیع شعری درباره قلب مادر که پس از مرگ نیز برای فرزندش می طپد را میخواند، تفسیر مادر از آن دیوانگی دوست پسر است تا فداکاری و عشق مادرانه.

 مطرح کردن این موضوع همزمان با موضوع اصلی فیلم به نظر مخاطره آمیز می آید، چرا که دولت ترکیه تا به امروز نیز این نسل کشی را انکار می کند و ظاهرا شهود چندانی نیز برای این واقعه وجود ندارند. حتی رفیع، به رغم تعلق عاطفی به مادر قادر به درک اقدام پدرش برای قتل دیپلمات ترک نیست. و می بینیم به رغم تمامی تحقیقات آنی درباره آرشیل گورکی، واقعی ترین تفسیر [که آن را از دیدگاه دانای کل و در آتلیه گورکی می بینیم] از دستان مادر نقاش، تفسیر و شاید تصویری است که سلیا ارائه میدهد: گورکی در یک هجوم عواطف و احساسات دستان مادر را به رنگ سفید آغشته می کند و تمام استدلال های مادر رفیع به نظر تلاشی نه چندان موفق برای توجیه خود و عواطف و احساسات نوستالژیکش می رسد. در خاتمه فیلم آنچه را میخواهیم به ما نمی دهد. در اینجا فقط رفیع با شکش از یک سو و اعتقاد و عزم راسخش از سوی دیگر موفق به پیدا کردن پاسخهایی برای سرگشتگی خویش می شود. سلیا به رغم تلاشهایش برای یافتن واقعیت – و یا شاید تسکینی برای بیهودگی مرگ پدر در مقایسه با مرگ قهرمانانه پدر رفیع – خود را زندانی می یابد.

 شاید بهتر می بود آتوم اگویان روایت و واقعیت را به فیلم دیگری موکول میکرد و بجای صحنه های بی مایه فیلم در فیلم، واقعیت تکان دهنده کشتار را به رخ می کشید؛ چرا که به نظر میرسد دغدغه اصلی - که ظاهرا باید نسل کشی باشد – بجای مدافعه در معرض شک و تردید های جدید تری قرار گرفته است. تردید هایی از نوع بی خوابی و یادگاری(کریستوفر نولان) و آگراندیسمان(میکلانجلو آنتونیونی). اما اطمینانی به این گفته نیست، شاید خود اگویان هم در صدد کنکاش و به چالش کشاندن این روایت برای بنای روایتی جدید است.

آگهی...

احضار ارواح و از بین بردن شیاطین! مجموعه اوریجینال پت و مت، یانگوم در دو سریال جدید، مجموعه جدید ترین دی وی دی های جهان. چگونه موبایل دیگران را ببینیم چگونه پسورد و شماره تلفن  طرف مقابل را در چت در بیاوریم...