داشتیم به وودی آلن 2 کمک می کردیم کتاباشو جمع کنه. سعی می کردم مثل بچگی هام غرق کتابا بشم ولی فایده نداشت. اون وقتا یه کیف دیگه داشت. یواشکی میرفتم تو انباری یا توی راه پله ها، هر جا که کتاب قدیمیاش رو میذاشت... دزدکی کتاب خوندن یه حال دیگه ای میداد. مخصوصا "به کودکی که هرگز زاده نشد"، چون یه چیزایی توش بود که همه جا صحبتش نمی شد! گرچه هیچوقت درست نفهمیدم داستان از چه قرار بود! اما دیگه اون حس و حال رو ندارم. دیگه وقتی پتوی سبز روشن رو دور خودم می پیچم و همه راهای هواش رو هم میبندم همون پتو نمیشه چهار گوشه تمام دنیا. انگار راس راسی بزرگ شدم! پ
پی نوشت: راستش من هنوزم بعد از این همه سال نفهمیدم چرا بچه هایی که قبل از اعلام ازدواج دو نفر به دنیا میان میشن نامشروع؟ مگه دونستن دیگران چه تغییری در ماهیت اون رابطه میده؟ انگار هنوز هم بلاهت بچگیم رو از دست ندادم!