داستان بی پایان روایات، مرز مبهم واقعیت و خیال.

آرارات دو تم مجزا را دنبال می کند: نسل کشی ارمنیان ترکیه از یک سو و مرز بین خیال و واقعیت و چندگانگی روایات از سوی دیگر.

فیلم داستان موازی چند شخصیت و تلاقی و تقابل آنها در نقاطی با یکدیگر است که مشابه آن را این روزها در فیلمهای زیادی دیده ایم. یکی از ظریف ترین مثالهای آن شاید سه گانه کیشلوفسکی باشد، که هر داستان در یک یا دو صحنه کوتاه با داستانهای دیگر موازی میشود. و کیشلوفسکی با ظرافت تمام از تاکید بصری بر آن پرهیز می کند: مانند صحنه دادگاه در فیلم آبی، که ژولی در جستجوی معشوقه شوهرش  در ساختمان دادگاه، درب اتاقی را باز می کند و نمای محوی از دادگاه دومینیك و كارول را می بینیم که در فیلم سفید محور داستان است، همین صحنه این بار از نمای داخل دادگاه در فیلم سفید وجود دارد، درب دادگاه برای یک لحظه کوتاه باز می شود و تصویر ژولی را در انتهای دادگاه می بینیم. ده فرمان هم به نحو مشابهی داستان کسانی را روایت می کند که در یک همسایگی زندگی می کنند و به این ترتیب کسانی که در یک داستان محور اصلی هستند در داستان بعدی به عابرین گذری و همسایگان ناشناس تبدیل میشوند. نمونه غیر اپیزودیک آن در تصادف دیده میشود. موشکافی بیش از یک قهرمان داستان. آرارت به لحاظ فرم از این منطق پیروی می کند. رفیع و مادرش آنی که محقق و استاد دانشگاه است، آرشیل گورکی و مادرش که موضوع تحقیق آنی هستند، سلیا که به خاطر رابطه پدرش با آنی زخم خورده به دنبال مرهمی برای تسکین غم از دست دادن پدرش در اتفاقی است که هر بار آن را به نوعی تفسیر میکند، و مامور گمرک و پسرش فیلیپ، که مامور حفاظت موزه ای است که مهم ترین اثر گورکی در آن نگهداری می شود. و دوست پسر فیلیپ که در فیلم مربوط به کشتار ارمنیان ترکیه بازی می کند. تعدد داستانها باعث می شود کارگردان قادر به موشکافی تمام قطب های داستان نباشد. شاید به اقتضای تم اصلی فیلم، کسی که قرار است به رهایی و رستگاری برسد رفیع است، که نماد نسل جدید و بازمانده ارمنیانی است که اکنون در جستجوی گذشته گمشده خویش است. برای او که در کانادا به دنیا آمده، شاید همان طور که علی از او میخواهد، گذشته از بین رفته باشد. در میان آن جمع کسی شاهد کشتار نبوده و فقط روایات و شهود باقیمانده از آن اتفاق هستند که خاطره آن جنایت هولناک را زنده نگه داشته اند. در این میان، در حالیکه ادوارد در تلاش برای به تصویر کشیدن این واقعه است، سلیا در تکاپوی حل معمای مرگ پدر است. پدر او که با آنی رابطه عشقی داشته، بعد از اینکه در می یابد آنی وارد ماجرای عشقی جدیدی شده است می میرد. روایت مرگ پدر سلیا بارز ترین نمونه ای است که واقعیت و بستگی آن به شهود را به چالش می کشد. مرگ او یک شاهد بیشتر نداشته (آنی) که از همان ابتدا توسط سلیا به قتل متهم است. سلیا در ابتدا معتقد است که آنی پدرش را از صخره به پائین پرت کرده، اما ظاهرا دختر جوان حاضر به پذیرش مرگ این چنینی – که به روایت آنی "تصادفی" بوده است نیست. پس از مدتی سلیا مرگ پدر را خودکشی می پندارد و دلیل آن را ضربه عاطفی ناشی از ترک شدن توسط آنی. اما قرار است در چندگانگی روایات دانای کل و روایت واحد و قابل استنادی نداشته باشیم، بنابراین در لحظه ای که آنی و سلیا در این باره صحبت می کنند، فلاش بک روایت را این چنین نقل می کند: آنی در کمال خونسردی در حال توضیح و تشریح وضعیت است و پدر سلیا با سرعت به سمت دیگری میرود و بدون هیچ صدایی ناپدید می شود، و این با روایت آنی مبنی بر "سر خوردن و افتادن" او در تضاد است. در ابتدای فیلم نیز هنگامی که رفیع شعری درباره قلب مادر که پس از مرگ نیز برای فرزندش می طپد را میخواند، تفسیر مادر از آن دیوانگی دوست پسر است تا فداکاری و عشق مادرانه.

 مطرح کردن این موضوع همزمان با موضوع اصلی فیلم به نظر مخاطره آمیز می آید، چرا که دولت ترکیه تا به امروز نیز این نسل کشی را انکار می کند و ظاهرا شهود چندانی نیز برای این واقعه وجود ندارند. حتی رفیع، به رغم تعلق عاطفی به مادر قادر به درک اقدام پدرش برای قتل دیپلمات ترک نیست. و می بینیم به رغم تمامی تحقیقات آنی درباره آرشیل گورکی، واقعی ترین تفسیر [که آن را از دیدگاه دانای کل و در آتلیه گورکی می بینیم] از دستان مادر نقاش، تفسیر و شاید تصویری است که سلیا ارائه میدهد: گورکی در یک هجوم عواطف و احساسات دستان مادر را به رنگ سفید آغشته می کند و تمام استدلال های مادر رفیع به نظر تلاشی نه چندان موفق برای توجیه خود و عواطف و احساسات نوستالژیکش می رسد. در خاتمه فیلم آنچه را میخواهیم به ما نمی دهد. در اینجا فقط رفیع با شکش از یک سو و اعتقاد و عزم راسخش از سوی دیگر موفق به پیدا کردن پاسخهایی برای سرگشتگی خویش می شود. سلیا به رغم تلاشهایش برای یافتن واقعیت – و یا شاید تسکینی برای بیهودگی مرگ پدر در مقایسه با مرگ قهرمانانه پدر رفیع – خود را زندانی می یابد.

 شاید بهتر می بود آتوم اگویان روایت و واقعیت را به فیلم دیگری موکول میکرد و بجای صحنه های بی مایه فیلم در فیلم، واقعیت تکان دهنده کشتار را به رخ می کشید؛ چرا که به نظر میرسد دغدغه اصلی - که ظاهرا باید نسل کشی باشد – بجای مدافعه در معرض شک و تردید های جدید تری قرار گرفته است. تردید هایی از نوع بی خوابی و یادگاری(کریستوفر نولان) و آگراندیسمان(میکلانجلو آنتونیونی). اما اطمینانی به این گفته نیست، شاید خود اگویان هم در صدد کنکاش و به چالش کشاندن این روایت برای بنای روایتی جدید است.