کجا این داستان کوتاه رو خوندم یادم نمیاد، ولی مضمونش این بود که آرایشگره بعد از اینکه کارش تموم میشه با تردید و وحشت نگاهی به مشتریش میکنه و بعد میگه عالیه، و مشتری هم... ه
خیلی دلم میخواهد من هم مثل بقیه مردم باشم. از صمیم قلب اعتقاد داشته باشم به اینکه از چای تلخ متنفرم یا عاشق قهوه فرانسه با شیرم؛ از دخترای دبیرستانی بدم میاد یا عاشق بچه های تپلی ام؛ اصلا دلم نمی خواهد کسی بهم کمک کنه یا هرگز در زندگیم به کسی بدی نکردم. با صدای بلند و محکمم اعلام کنم دوست دارم برقصم از فیلمای هندی متنفرم یا بدم میاد مرد موهای بلند داشته باشه. ه
یا من یه مشکلی دارم یا مردم. چطور می تونن این قدر مطمئن باشن از هر چی که میگن؟ چطور؟ هیچ وقت آیا چای تلخ رو امتحان نکردن؟ یا فیلم هندی که دوست داشته باشن ندیدن؟ چطور وقتی داستانهای زندگیشون رو تعریف می کنن همیشه حق با اونهاست و همیشه همه چی رو به روشنی روز میدونن؟ کدوم منبع موثق تمام زوایای تاریک و انگیزه های پنهان دیگران رو براشون آشکار می کنه؟ آیا خودشون هم این طوری فکر می کنن؟ واقعا خوش به حالشون. شاید من هم باید فقط یه کم تمرین کنم؟ این چطوره : "من فقط به خاطر دل خودم وبلاگ می نویسم!!" (ارواح ...ات) ه
پی نوشت: اصلا برام مهم نیست کسی برام کامنت بذاره!